تبليغاتX
مهرگان
   
مهرگان
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

شهریور 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

اجازه حاضر!!!

قرآن من شرمنده ام

برنامه ريزي

تفاوت ونوسی ها و مریخی ها

____________________
پیوندهای روزانه

تابناک

خاتمی

ستاد مهندس موسوي

بنیاد باران

سینما

کارت تبریک

مشاهیر ایران

آموزش زبان انگلیسی

____________________
پیوند ها

رهگذار عمر

صبح به خیر

حصار سکوت

شوهر تازه تاسیس

دوست کجا؟؟راه کدام؟؟

نیمه پنهان من

دفترچه ي كوچك ذهنم

ناگفتني ها

من از يادت نمي كاهم

دست نوشته هاي يك پزشك

دنياي شيرين من

يادداشت هاي دختر دست فروش مترو

دانشگاه با طعم باران

خيانت

سامانتا

سبز همچون دريا

كنج ذهن

بستني داغ

زير تيغ

من متهمم

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه 10 آبان1388

سلام

اول از همه باید از مجید عزیز بگم که الکی الکی کارش به دادگاه کشیده  از وقتی این موضوع رو فهمیدم یه لحظه آرامش ندارم و همش دعا میکنم که ایشاالله تبرئه شه

خرجم افتضاح بالا رفته تکون میخورم باید خرج کنم از کنترل مالی خوشم نمیاد اما واسه تساوی دخل و خرج مجبورم!!!قرار شده از حالا موضوع پایان نامه رو مشخص کنیم که ترم آینده تصویب شه و بهرحال این جوری کلی جلو میافتیم فعلا تو فکرم درباره ی ریشه ی اسلام طالبانی و وهابیت تحقیق کنم

این ترم یه متون تخصصی داریم که استاد عزیزمون که اتفاقا همشهری هم هست و خیلی خیلی آدم عصبانی هستش!!هرهفته ۲ صفحه معنی و تلفظ سلیس آکسفوردی میخواد هر چی هم گشتم ترجمه اش رو پیدا نکردم نمیدونم باید چه نوع خاکی به سر مبارکم بریزم!!

این چند روز تهران بارونی بود و من ذوق مرگ از این هم بوی نم خاک!!خدا رو شکر

چند روز پیش میخواستم برم آموزشگاه توی مترو فقط داشتم با دقت به این همه ادم که مثل مورچه های کارگر توی هم میلولیدن!!نگاه میکردم خارج از دین و ...بعضی رفتار ها واقعا جا و مکان خاص خودش رو داره جالب اینه اون روز کلی دختر وپسر در حالت های عشقولانه ی شدید دیدم اخه یکی نیس به اینا بگه بابا این همه جا الا تو مترو باید بوس بازی و .. داشته باشین؟؟!!حالم از این جور عشق ها به هم میخوره عین یه حیوون!!

توی اتوبوس هم که کلا اوضاع فرق فوکوله!!همه دارن راجع به مریضی و کوپن و..حرف میزنن قربون خدا برم که چقدر آدم هست تو این دنیا بعضی موقع ها عمیق که فکر میکنم وحشت میکنم

شاد باشید

پی نوشت:عاشق بازی زیور و رحمت(آئیش و دلدار گلچین)توی شمس العماره هستم مخصوصا حالتهای چهر هاشون و تیکه ی با مزه ی رحمت:حمل بر خودستایی نشه!!!

 
 

سه شنبه 5 آبان1388

زمان خیلی دیر میگذره انگار که یه مدت طولانی هستش که مامانم اینا رو ندیدم اما هنوز ۱۳ روز هم نشده دوباره علی رغم میل باطنی ام زندگی جمعی رو دارم تحمل میکنم البته کلا سخت گیر نیستم اما چون خیلی یه دفعه ای و بی مقدمه بود اومدنم حس میکنم از خونه و یه دوره استراحت سیراب نشدم.

پانسیونی که ساکنم بد نیست اما خب میشد بهتر از اینا هم باشه ۴ تا هم اتاقی دارم که شیرازی و فسایی و کرمانشاهی و همدانی هستن دختر های خوبی هستن چون میرن سر کار عادت کردم شب ها همراه باهاشون زود میخوابم و صبح هم زود بیدار میشم

اکثرا سر کار میرن و خلاصه کسی بیکار نمیچرخه منم ایشالله به زودی میرم تو این هفته کارت مدرسیم صادر میشه توی یه آموزشگاه که زیر نظر آموزش پرورش هست کار پیدا کردم تدریس دروسی که از پسشون بر میآم از دبستان تا کنکور

توی همین ۱ ماهه که اومدم دانشگاه کلی توی دیدم نسبت به تاریخ و تاریخ نویسی و تاریخ نگاری تغییر بوجود اومده استاد های خوبی دارم مثل آقای دکتر آقاجری و دکتر  آیینه وند  راضی ام از شرایطم خدا رو شکر.

محبوبه یکی از هم اتاقی هایم دیپلم آرایشگری هم داره فوق نفت میخونه و فقط ۲ روز پانسون هستش ولی تو همین ۲ روز هم کلی مشغوله و ابرو بر میداره و مو لایت میکنه!!بچه ها گیر دادن که موهایم رو عسلی کنم گفتم بابا من یه بار مش کردم واسه هفت پشتم کافیه!!!همین برادران محترم نگهبانی دانشگاه به سر تا هیکل ما بدون مو لایت کردن گیر میدن!!!

یه اتفاق جالب هم افتاد توی پذیرش تکمیل ظرفیت یه خانوم به ورودی ما اضافه شد که تا دیدمش شوکه شدم چون دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم بود و کلی از جنوب و بچه ها و ... یاد کردیم

خیلی طولانی شد این آخر خطی هم :مجید سلامته اما خبری ازش نیست ایشالله که خیره و این دفعه دلش گیر کردهوبله!!

شاد باشید و سلامت در پناه حق

 

 
 

یکشنبه 26 مهر1388

سلام به همه ی دوستان گلم

بعد از مدت ها وقت کردم بیام ،شهریور ماه باقی امتحان های لغو شده رو دادم و ارشد قبول شدم تهران و الانم که دانشگاهم و ۲ ساعت مونده تا کلاسم یهو دلم تنگ شد واسه وبلاگم و دوستام،دایی نوید،مجید،سمیه،یاسی،....

سعی میکنم زود به زود بیام ،یاسی جان خیلی خوشحال شدم از تولد پسر خوشگلت ایشالله زیر سایه ی شما و باباش خوشبخت باشه 

شاد وپیروز باشید

 
 

پنجشنبه 25 تیر1388

اجازه حاضر!!!

سلام به همه ی دوستان گلم

خیلی وقته که نیستم گویا!! باید بگم که خونه نت ندارم و به همین خاطر هم خیلی کم بودم

به خاطر جریانات بعد از انتخابات امتحان ها تعطیل شد و از ۲۶ خرداد تشریفمون را اوردیم خونه!! و از اون موقع تا حالا هم مثل همیشه طبق برنامه کارهایم رو میکنم اما فوق العاده بی حوصله ام

امتحانات افتاده شهریور دقیقا ماه رمضون!!!که من عاشق این شرایطم!!!

اصلا شرایط روحی خوبی ندارم همه چیز سر جاست بابایی گلم هم خوبه و هنوز منتظریم تا جور تر شدن شرایطش تو این مدت یه بار دیگه هم دیدمش و با ان که کوتاه بود اما خوش گذشت

نمیتونم زیاد بنویسم یعنی امروز تولد مامان هستش و من مامورم کیک بگیرم به یاد همه تون هستم و دوستتتون  دارم

شاد باشید همیشه

 

 
 

چهارشنبه 13 خرداد1388

سلام به همه ي دوستان گلم

اين چند وقت خيلي مشغله داشتم و فقط رسيدم سر بزنم به وبلاگ هاتون و وقتي واسه پست نوشتن نداشتم.

سفر 4 روزه ام به خونه خيلي خيلي چسبيد،كلي هم لوس شدم البته فايده نداره چون تا ميام خوابگاه همه ي لوسي ها يه جا ميپره!!عزيز دلم رو هم ديدم ،خيلي كم بود اما همين هم غنيمت بود ،هر 2 ماه 8 ساعت! ،خيلي كمه نه؟!!اما خب فقط بايد بگم اين دوران هم ميگذره!!قرار بود بابايي كه مياد با سليقه ي ايشون كفش بخرم كه البته خريدم و بعلاوه ي يه مانتو سنتي كه خيلي خيلي ايشون ذوق فرمودن (البته !دليل ذوقش هم به خاطر گشادي مانتو بود!!).

يه رستوران سنتي خيلي عالي هم كه تا حالا نرفته بودم رفتيم خلاصه جاي شما سبز فقط من نميدونم چرا هميشه حرف هاي جدي آخر كار يادم مياد !!كلي هم حرف هاي جدي زديم تا سري بعد كه ببينيم هم  رو كه  تا اون موقع باز موقعيت با الان خيلي تفاوت ميكنه،البته بيشتر تغيير موقعيت اون هستش كه  شيريني اش رو هم جلو جلو طلبكارم

و اما نتيجه ي ارشد :با توجه به اين كه هيچ نوع مطالعه اي نداشتم به خاطر واحد هاي زياد ترم قبل،راضي هستم ،قبول شدم اما نه با رتبه اي كه بشه از سر راحتي انتخاب رشته كرد ،در هر صورت فعلا تصميمم اينه كه دوباره امسال امتحان بدهم.

رفتم خونه، كلي مامانم قربون صدقه و بد و بيراه!!كه تو هر دفعه مياي كلي بهت ميرسم سر حال ميري دوباره مياي عين قحطي زده ها !!هر چي ميگم بابا من به خودم حسابي ميرسم هميشه شير ،عسل،لبنيات جانبي!،فقط فعاليتم زياده واسه همين به چشم نمياد !اصلا تو كتش نميره!البته ميدونم موضوع از اين جايي آب ميخوره كه فرزاد خان (داداشم!)بدن سازي كار ميكنن و هر چي اون به چاق شدن و به قول خودشون هيكل آوردن !!تمايل داره  من به لاغري !!و اين جوري من بيشتر به چشم ميام!!

جشن فارغ التحصيلي هم برگزار شد،جاي همگي سبز ،عالي بود كلي انرژي هاي نهفته امون تخليه شد بس كه جيغ زديم و شعر خونديم و تشويق كرديم!عكس هم گرفتم ،حالا بايد ببينم از مقامات بالا!!اجازه ميدن بذارم تو وبلاگ يا نه؟؟

چند روز پيش دايي از آلمان زنگ زد و خلاصه تا رسيدم اتاق از طبقه ي اول تا 11 ،خوب اطلاع رساني شد!نزديك به 2 ساعت!صحبت كرديم،عاشق شخصيت و منش دايي هستم ،موضوع هم از اين قرار بود كه من بنا  بود بعد از تمام شدن درسم واسه ادامه برم پيش دايي،و قرار بود راجع به يه نوع بورسيه تحصيلي دولتی واسم تحقيق كنه و اون شب زنگ زده بود ok بده فقط يه اشكالي اين وسط بود از اون موقعي كه من به دايي گفتم تا چند شب پيش ،حدود 1 سالي ميشه!و من ديگه با وجود بابايي قصد رفتن ندارم،اما خب نميدونستم چه جوري بگم ،كه البته دايي فهميد،گفتش پدر سوخته گلوت پيش كسي گير كرده ؟؟!!منم كه پروووووو!هرهر خنده!

ديگه نصف شب هستش و من جدي به سرم زده از بيخوابي اين مدت!راستي كلاس شنا هم جور شد يعني مهديه ي عزيزم جورش كرد 6 جلسه افتخاري!

پ ن:در باره ي انتخابات هم كه فقط بايد بگم كم كم دارم به يقين ميرسم كه مير حسين دور اول راي مياره،استقبال توي دانشگاه ما و خوابگاه ها و كلا جو  شهرشيراز بي نظيره

به اميد پيروزي ،فعلا

 
Blog Skin