سلام به همه ي دوستان گلم
اين چند وقت خيلي مشغله داشتم و فقط رسيدم سر بزنم به وبلاگ هاتون و وقتي واسه پست نوشتن نداشتم.
سفر 4 روزه ام به خونه خيلي خيلي چسبيد،كلي هم لوس شدم البته فايده نداره چون تا ميام خوابگاه همه ي لوسي ها يه جا ميپره!!عزيز دلم رو هم ديدم ،خيلي كم بود اما همين هم غنيمت بود ،هر 2 ماه 8 ساعت! ،خيلي كمه نه؟!!اما خب فقط بايد بگم اين دوران هم ميگذره!!قرار بود بابايي كه مياد با سليقه ي ايشون كفش بخرم كه البته خريدم و بعلاوه ي يه مانتو سنتي كه خيلي خيلي ايشون ذوق فرمودن (البته !دليل ذوقش هم به خاطر گشادي مانتو بود!!).
يه رستوران سنتي خيلي عالي هم كه تا حالا نرفته بودم رفتيم خلاصه جاي شما سبز فقط من نميدونم چرا هميشه حرف هاي جدي آخر كار يادم مياد !!كلي هم حرف هاي جدي زديم تا سري بعد كه ببينيم هم رو كه تا اون موقع باز موقعيت با الان خيلي تفاوت ميكنه،البته بيشتر تغيير موقعيت اون هستش كه شيريني اش رو هم جلو جلو طلبكارم 
و اما نتيجه ي ارشد :با توجه به اين كه هيچ نوع مطالعه اي نداشتم به خاطر واحد هاي زياد ترم قبل،راضي هستم ،قبول شدم اما نه با رتبه اي كه بشه از سر راحتي انتخاب رشته كرد ،در هر صورت فعلا تصميمم اينه كه دوباره امسال امتحان بدهم.
رفتم خونه، كلي مامانم قربون صدقه و بد و بيراه!!كه تو هر دفعه مياي كلي بهت ميرسم سر حال ميري دوباره مياي عين قحطي زده ها !!هر چي ميگم بابا من به خودم حسابي ميرسم هميشه شير ،عسل،لبنيات جانبي!،فقط فعاليتم زياده واسه همين به چشم نمياد !اصلا تو كتش نميره!البته ميدونم موضوع از اين جايي آب ميخوره كه فرزاد خان (داداشم!)بدن سازي كار ميكنن و هر چي اون به چاق شدن و به قول خودشون هيكل آوردن !!تمايل داره من به لاغري !!و اين جوري من بيشتر به چشم ميام!!
جشن فارغ التحصيلي هم برگزار شد،جاي همگي سبز ،عالي بود كلي انرژي هاي نهفته امون تخليه شد بس كه جيغ زديم و شعر خونديم و تشويق كرديم!عكس هم گرفتم ،حالا بايد ببينم از مقامات بالا!!اجازه ميدن بذارم تو وبلاگ يا نه؟؟
چند روز پيش دايي از آلمان زنگ زد و خلاصه تا رسيدم اتاق از طبقه ي اول تا 11 ،خوب اطلاع رساني شد!نزديك به 2 ساعت!صحبت كرديم،عاشق شخصيت و منش دايي هستم ،موضوع هم از اين قرار بود كه من بنا بود بعد از تمام شدن درسم واسه ادامه برم پيش دايي،و قرار بود راجع به يه نوع بورسيه تحصيلي دولتی واسم تحقيق كنه و اون شب زنگ زده بود ok بده فقط يه اشكالي اين وسط بود از اون موقعي كه من به دايي گفتم تا چند شب پيش ،حدود 1 سالي ميشه!و من ديگه با وجود بابايي قصد رفتن ندارم،اما خب نميدونستم چه جوري بگم ،كه البته دايي فهميد،گفتش پدر سوخته گلوت پيش كسي گير كرده ؟؟!!منم كه پروووووو!هرهر خنده!
ديگه نصف شب هستش و من جدي به سرم زده از بيخوابي اين مدت!راستي كلاس شنا هم جور شد يعني مهديه ي عزيزم جورش كرد 6 جلسه افتخاري!
پ ن:در باره ي انتخابات هم كه فقط بايد بگم كم كم دارم به يقين ميرسم كه مير حسين دور اول راي مياره،استقبال توي دانشگاه ما و خوابگاه ها و كلا جو شهرشيراز بي نظيره
به اميد پيروزي ،فعلا